‏نمایش پست‌ها با برچسب رزا لوگزامبورگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رزا لوگزامبورگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

ایده‌ی روز مه در حال رژه(1)

روزا لوکزامبورک
برگردان: فریدون ناظری
از وبلاگ انقلاب کارگری استراتژی کمونیستیhttp://www.kargaran-zanan.blogfa.com
تعطیلی جهانی پرولتاریا در دل وحشیانه‌ترین بی بند و باریهای امپریالیسم خود را برای 24 مین بار(2) تکرار میکند. از ربع قرن گذشته که تصمیم تاریخساز بزرگداشت اول مه گرفته شد حوادثی رویداده که بخشی عظیم از یک دوره‌ی تاریخی است. وقتی تظاهرات ماه مه پا به عرصه گذاشت پیشاهنگ انترناسیونال International، یعنی طبقه‌ی کارگر آلمان، در حال بریدن رنجیرهای قانون شرم آور "واخواست" و قدم گذاشتن در مسیر یک تحول آزاد و قانونی بود. رکود بازار جهانی که ناشی از سقوط شدید اقتصاد در دهه‌ی 1870 بود التیام یافته و اقتصاد کاپیتالیستی مرحله‌ی یک رشد شکوهمند را آغاز کرده بود که تقریبا یک دهه دوام آورد. در همانحال 20 سال تداوم صلح سبب شد تا دنیا نفس راحتی بکشد، دنیائی که دوران جنگ را بیاد داشت، دنیائی که سیستم دولتی مدرن اروپائی غسل تعمید خونین خود را در آن دیده بود. گذرگاه برای یک تحول فرهنگی مسالمت آمیز باز به نظر رسید. تصورات، امیدها به داشتن یک بحث و تبادل نظر منطقی و مسالمت آمیز بین کار و سرمایه همچون گندم سبز در صفوف سوسیالیسم وسیعا رشد کرد. آغاز دهه‌ی نود قرن گذشته با چنین پیشنهاداتی رقم خورد : "دستانت را به سوی یک اراده‌ی خیر دراز کن" و پایان آن با اینگونه تعهدات بارز گردید: "حرکت نا محسوس و تدریجی به سوی سوسیالیسم". این تصور بدست داده شد که بحرانها، جنگها و انقلاب، که سنگ بنای جامعه‌ی مدرنند اموریند مربوط به گذشته. گفتند که پارلمانتاریسم، اتحادیه‌ها، دموکراسی در دولت و دموکراسی در کارخانه درها را به سوی یک دنیای تازه و بهتر باز خواهند کرد.
سلسله حوادثی که روی دادند همه‌ی این توهمات را به طرز ترسناکی به آزمایش گذاشتند. به جای تحول فرهنگی اجتماعا اصلاح شده، آرام و تعهد داده شده، خشن ترین دوره آغاز گردید و تناقضات کاپیتالیستی به شدت حاد شد. طوفان و بحران، سقوط و تصادف و تکان خوردن و لرزیدن بنیادهای جامعه شروع شد. بعد از یک دهه رشد اقتصادی دو بحران جهانی خشن رویداد. بعد از دو دهه آرامش جهانی شش جنگ ویرانگر در اواخر قرن گذشته و 4 انقلاب خونین در نخستین دهه‌ی قرن جدید اتفاق افتاد. به جای اصلاحات اجتماعی قوانین توطئه، قوانین جزائی و قوانین عرف گزارده شدند. به جای دموکراسی صنعتی، سرمایه به طرز نیرومندی در کارتلها و انجمنهای کارفرمایان تمرکز یافت و بیکار سازیهای بسیار گسترده و بین المللی رویداد. و به جای رشد نوین دموکراسی در دولت آخرین باز مانده‌های لیبرالیسم بورژوائی و دموکراسی بورژوائی به طرز خوفناکی فرو ریختند. در مورد ویژه‌ی آلمان سرنوشت احزاب بورژوائی بعد از دهه‌ی 90 قرن گذشته به این شکل رقم خورد: ناسیونال سوسیالیستها صعود و بلافاصله سقوط کرده و به طرز نومیدانه‌ئی منحل شدند. در اپوزیسیون "رادیکال" انشعاب رخ داد و تکه‌های آن در منجلاب ارتجاع به وحدتی دوباره دست یافتند؛ و سرانجام "مرکز" از یک حزب مردم رادیکال به یک حزب حکومتی محافظه‌کار تغییر یافت. تغییرات در احزاب سایر کشورهای کاپیتالیستی به همین شکل روی داد. بطور کلی توده‌های کارگر انقلابی امروزه در مقابل عکس العمل دشمنانه و سازش ناپذیر طبقات حاکم و نیرنگهای کینه‌توزانه‌ی آنها به تنهائی ایستادگی میکنند.
آنچه که کل این تحول، اعم از اقتصادی و سیاسی، را شکل داده امپریالیسم است و نتایج حاصل از این تحول نیز به همین امپریالیسم اشاره دارد. امپریالیسم در مسیر تاریخی و عمومی جامعه‌ی سرمایه‌داری نه عنصر تازه‌ئی است و نه پدیده‌ئی غیرقابل انتظار. تسلیح و آماده سازی برای جنگ و خود جنگها، تناقضات بین المللی و سیاستهای استعمارگرانه از همان دوران تولد سرمایه‌داری بخشی جدائی ناپذیر از تاریخ آن بوده‌اند. آنچه‌ در جامعه‌ی مدرن یک دوره‌ی تازه به حساب میاید تشدید این عناصر به افراطی ترین شکل، در هم جوش خوردن آنها و ایجاد یک طوفان سهمگین از این تناقضات است. امپریالیسم، در یک کنش و واکنش دیالکتیکی علل و معلول انباشت عظیم سرمایه و برجسته و حاد شدن تناقضات که بطور داخلی در رابطه‌ی کار و سرمایه و بطور خارجی در میان دولتهای کاپیتالیستی نمایان است، یک مرحله‌ی نهائی و تقسیم جهان توسط تهاجم سرمایه است. رنجیره‌ئی بی پایان و عظیم از آماده‌سازیها برای جنگ در زمین و دریا بین همه‌ی کشورهای کاپیتالیستی وجود دارد که ناشی از رقیب بودنشان است؛ و زنجیره‌ئی از جنگهای خونینی که از آفریقا تا اروپا رافراگرفته و میتواند جرقه‌ی یک جنگ جهانی را بزند؛ همه‌ی اینها به اضافه‌ی هیولای تورم مهار نشدنی که سالهاست حاکم است و گرسنگی توده‌ئی در کل جهان سرمایه‌داری علایمی هستند که تعطیلی جهانی کار، بعد از قریب یک ربع قرن، تحت آنها دارد نزدیک میشود. هر کدام از این نشانه‌ها شاهدی فروزان از آن حقیقت زنده و قدرت ایده‌ی اول ماه مه است.
ایده‌ی بنیادین و درخشان اول مه استقلال ، قدم پیش گذاشتن توده‌های پرولتر و اکسیون توده‌ئی سیاسی میلیونها تن از کارگرانی است که اگر به میدان نیایند توسط موانعی که دولت از طریق کارهای پارلمانی روزانه‌اش درست کرده منزوی خواهند شد. این کارگران، در چنان صورتی، عمدتا میتوانند از طریق کاغذ رای گیری و از طریق انتخاب نمایندگان اراده‌شان را بیان کنند. فرنچمن لاویگنه(3) در کنگره‌ی کارگران انترناسیونال در پاریس با پیشنهاد عالی خود چیزی به پارلمانتاریسم، که تجلی غیر مستقیم اراده‌ی پرولیتاریاست، اضافه کرد ؛ او خواهان دست زدن به اعتصاب، بعنوان تظاهرات و وسیله‌ی مبارزه برای تحقق 8 ساعت کار روزانه، صلح جهانی و سوسیالیسم شد و این تجلی مستقیم، توده‌ئی و انترناسیونالیستی طبقه‌ی کارگر است که تجلی می یابد.
و این ایده‌ و این شکل جدید مبارزه در دهه‌ی گذشته به شکل خوبی به کار گرفته شد! اعتصاب توده‌ئی در سطح جهانی به رسمیت شناخته شد و به صورت یک اسلحه‌ی ضروری مبارزه‌ی سیاسی درآمد. این ایده بعنوان تظاهرات و وسیله‌ئی در مبارزه، برای حدود 15 سال در همه‌ی کشورها به اشکال بیشماری درآمد و صورتهای گوناگونی به خود گرفت. اعتصاب به عنوان نشانه‌ی انقلابیگری روحیه‌بخش پرولیتاریا در روسیه و به مثابه‌ی یک وسیله‌ی محکم مبارزه در دست پرولیتاریای بلژیک قدرت حیات بخشش را نشان داده است. و مسئله‌ی بعدی، مهمترین موضوع در آلمان، این مسئله است که طبقه‌ی کارگر پروس، بدلیل اینکه حق رای پروسی در گذشته به طرزی سرسری بکار گرفته شده، میرود تا به اعتصاب توده‌ئی به عنوان تنها راه حل ممکن و یک اکسیون توده‌ئی دست یازد.
تعجبی در کار نیست! کل تحول، کل گرایش امپریالیسم در دهه‌ی گذشته با روشنی بیشتر و ملموستر از پیش به طبقه‌ی کارگر بین المللی نشان داد که وسیعترین توده‌ها باید شخصا قدم پیش گذارند، به اکسیون سیاسی، تظاهرات توده‌ئی و اعتصابات توده‌ئی خود دست یازند و هر چه زودتر یا دیرتر مسیر یک مبارزه‌ی انقلابی در جهت گرفتن قدرت در دولت را باز کنند و به این طریق پاسخ درست پرولیتاریا را در مقابل سرکوب شدید ناشی از سیاستهای امپریالیستی بگذارند. در این لحظه‌ی جنون تسلیحاتی و پایکوبی وحشیانه‌ی جنگی فقط اراده‌ی محکم توده‌های کارگر، ظرفیت و آمادگی آنها برای دست زدن به اکسیونهای قدرتمند توده‌ئی میتواند صلح جهانی را محافظت کند و آتش افروزی هراسناک جهانی را به عقب براند. و مهمتر آنست که ایده‌ی اول مه، ایده‌ی اکسیونهای توده‌ئی مصممانه بعنوان تجلی وحدت انترناسیونالیستی و وسیله‌ی مبارزه برای صلح و سوسیالیسم از قدرتمندترین ارتش انترناسیونال یعنی طبقه‌ی کارگر آلمان و از این اطمینان ریشه بگیرد که از دل جنگی جهانی، که دیر یا زود روی خواهد داد، مبارزه‌ئی قطعی و پیروزمند بین جهان کار و دنیای سرمایه سر برخواهد آورد.
*****

(1) این مقاله، که از زبان انگلیسی برگردانده شده، در 30 آوریل 1913 به زبان آلمانی منتشر شده است.
(2) اول ماه مه، روز جهانی پرولتاریا، ریشه در جنبش عظیم 8 ساعت کار روزانه دارد. این روز، که ایده‌ی اولیه‌ی آن در میان کارگران استرالیا شکل گرفت و شکل تکامل یافته‌ی خود را در مبارزات کارگران ایالات متحده‌ی آمریکا پیدا کرد، در کنگره‌ی دوم کارگران انترناسیونال در پاریس به سال 1889 به تصویب رسید. به این ترتیب کارگران سه قاره در پخته کردن و به تصویب رساندن این روز نقش داشته‌اند.
(3) لاوینگه، کارگری از بردو و عضو هئیت نمایندگی اتحادیه‌های کارگری فرانسه بود. او در کنگره پیشنهاد داد که روز جهانی کارگر از طریق به تعطیلی کشاندن کامل کار بزرگ داشته شود.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

منشاء های روز [اول ماه] مه چه هستند؟

روزا لوکسامبورگ
ايده ی فرخنده بکار بردن يک جشن تعطيل پرولتاری بعنوان وسيله ای برای اکتساب هشت ساعت در روز نخست در استراليا زاده شد. کارگران آنجا در 1856 تصميم گرفتند توقف دسته جمعی يک روز کامل کار را با جلسات و تفريحات بعنوان تجلی موافق با هشت ساعت در روز سازماندهی کنند. روز اين جشن بايد 21 آوريل می شد. در ابتدا، کارگران استراليايی اين را فقط برای سال 1856 در نظر داشتند. ولی اين نخستين جشن چنان اثر نيرومندی بر توده های پرولتاری استراليا بخشيد که بر آنان به جای گذارد منجر به تهيج [آژيتاسيون] نوعی گشت که تصميم گرفته شد جشن را هر سال تکرار کنند.
در حقيقت، چه می توانست به کارگران شهامت و ايمان بيشتری در قدرت خودشان بدهد تا يک توقف کار توده ای که آنها خودشان آنرا انتخاب کرده باشند؟ چه می توانست شهامت بيشتری به بردگان ابدی کارخانه ها و کارگاه ها بدهد تا فراخواندن گردانهای خودشان؟ پس ايده جشن پرولتاری بسرعت پذيرفته شد، و از استراليا، آغاز به گسترش در ديگر کشورها کرده تا سرانجام تمام جهان پرولتاری را فتح کرد.
نخستين نمونه ای که بدنبال کارگران استراليايی رفتند، آمريکايی ها بودند. در سال 1886، آنها تصميم گرفتند اول [ماه] مه بايد روز توقف جهانی کار باشد. در اين روز 2000000 نفر از آنها کارشان را ترک کرده و هشت ساعت در روز را طلب کردند. بعداً، تضيقات پليسی و قانونی کارگران را سالها در تکرار تظاهراتی با اينت [وسعت] مانع شد. معهذا در سال 1888 آنها تصميم خود را تحديد کرده و مصمم شدند که جشن بعدی در اول [ماه] مه 1890 باشد.
در اين اثناء، جنبش کارگران در اروپا قويتر و با تحرک تر شده بود. قويترين نمود اين جنبش در کنگره کارگران انترناسيونال در 1889 رخ داد. در اين کنگره، که چهارصد نماينده حضور داشتند، تصميم گرفته شد که هشت ساعت در روز بايد نخستين مطالبه باشد. پس از آن، نماينده اتحاديه های فرانسه، کارگر لاوين[2] از بوردو، خواست که اين مطالبه درتمام کشورها با يک توقف جهانی کار ابراز شود. نماينده کارگران آمريکا توجه را به تصميم رفقايش برای اعتصاب در اول [ماه] مه 1890 جلب کرد، و کنگره اين تاريخ را برای جشن جهانی پرولتاری برگزيد.
در اين مورد، مانند سی سال پيش در استراليا، کارگران واقعاً فقط يک بار تظاهرات در نظر داشتند. کنگره تصميم گرفت که کارگران همه ی سرزمين ها با همديگر برای هشت ساعت در روز در اول [ماه] مه 1890 تظاهرات بکنند. هيچکس از تکرار تعطيل برای سال های بعد سخنی نگفت. طبيعتاً هيچکس نمی توانست طريق برق آسايی را پيش بينی کند که با آن ايده موفق شده و چه بسرعت از طرف طبقات کارگر پذيرفته خواهد شد. معهذا، جشن گرفتن روز اول [ماه] مه بسادگی يک بار کافی بود، تا اينکه هر کس بفهمد و حس کند که روز اول [ماه] مه بايد يک نهاد سالانه و پيگير باشد...
اولين [خواست اول ماه] مه پذيرش هشت ساعت در روز مطالبه کرد. ولی حتی پس از رسيدن به اين هدف، روز [اول ماه] مه از بين نخواهد رفت. تا زمانيکه مبارزه کارگر بضد بورژوازی و طبقه حاکم ادامه دارد، تا زمانيکه همه مطالبات پذيرفته نشده اند، روز [اول ماه] مه نموده سالانه اين مطالبات خواهد بود. و وقتيکه روزهای بهتری سر زنند، وقتيکه طبقه کارگر جهان رستگاريش را بدست آورد- آنگاه هم بشريت احتمالاً روز [اول ماه] مه را به افتخار مبارزات تلخ و رنجهای بسيار گذشته جشن خواهد گرفت.
توضيحات: 1- متن از Ausgewalte Reden und Schriften, II برلين: انتشارات ديتز، 1951. متن اصلی در فوريه 1894 به لهستانی در پاريس منتشرشد. ترجمه فارسی از انگليسی "برگزيده آثار روزا لوکزامبورگ" مانتلی رويو، نـيويورک، 1971، می باشد.2- Lavigne از Bordeau.
ترجمه: انتشارات سياهکل، سازمان چريکهای فدائی خلق، فروردين 1358.بازنويس: ياشار آذری، شهريور 1382.

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

رزا لوگزامبورگ: انقلابی، فمینیست

امسال [1998]هم‌زمان با صد و پنجاهمین سالروز مانیفست کمونیست کارل مارکس، صدمین سالروز ورود رزا لوگزامبورگ جوان به خاک آلمان در مه 1898 نیز هست، که در آن چالش او با یک از رهبران ثابت بین‌الملل دوم، کارل برنستاین، به پاسخ انقلابی کلاسیکی به نظریه و کنش تجدیدنظرطلبی انجامید. به عنوان بخشی از بزرگداشت ماه می به عنوان یک روز انقلابی مبارزه، نامه‌ای از رایا دونایفسکایا را در 9 اوت 1978 به طرفداران آزادی زنی که هم‌قطار خود می‌دانست منتشر می‌کنیم، که در آن او مطالعه‌ی آن‌چه را رزا لوگزامبورگ؛ رهاسازی زنان و فلسفه‌ی انقلابی مارکس نامید به عهده می‌‌گیرد. این نامه را در رایا دونایفسکایا (میکروفیلم شماره‌ی 6466-6432)همراه با دیگر نامه‌های نوشته شده از 1978 تا 1981 و در زمان نگارش کتاب می‌توان یافت. هم‌چنین در صفحات 227-230 از کتاب رهاسازی زنان و دیالکتیک انقلاب موجود است.
9 اوت 1978
"انقلاب باشکوه است و هرآن‌چه جز آن بیهوده." – رزا لوگزامبورگ

خواهران عزیز:
از آن‌جا که دیالکتیک هرگز از آشکار کردن رویه‌هایی که هرگز در آغاز نوشتن نمی‌توان به آن‌ها فکر کرد درنمی‌ماند، در نگارش درباره‌ی رزا لوگزامبورگ تردید داشتم چون نوشتن آن به عنوان کتاب هنوز آغاز نشده است. اما از آن‌جا که ضرورت انگاره‌ی محض یک فلسفه‌ی انقلاب –از آنِ مارکس- ناگزیر از مواجهه با آن است، هرچقدر هم که بابت بیان خود از این موضوع بدون سر و کله زدن کافی در ذهنم ناراضی باشم، برای اعلام آن شجاعت به خرج می‌دهم.
نقل قول بالا را در نظر بگیرید. بی‌شک برخی از زنان نظریه‌پرداز امروزی که از کلنجار رفتن با نظریات رزا به دلیل این که او در مورد آزادسازی زنان چیزی ننوشت خودداری می‌کنند، از این نقل قول درخشان برای "اثبات" این استفاده می‌کنند که او بی‌همتایی زنان را با در مقابل هم قرار دادن انقلاب و زنان فرومی‌کاهد! حقیقت این است که هیچ دلیل محکم‌تری از این وجود ندارد که ثابت کند برداشت او از انقلاب به عنوان راه و تنها راه ریشه‌کنی جامعه‌ی استثمارگر، نژادپرست و جنس‌گرا تا چه حد مطلق است.
همین اواخر من نامه‌ای از رزا به هانس دایفنباخ از زندان یافتم که در آن بیش از هر چیز به مروری بر یک اجرا از نمایشنامه‌ی آنچنان که تو دوست داری از شکسپیر می‌پردازد. او چنان شیفته‌ی نظر فردی به نام دکتر مورگانستر بود که آن را مفصلا نقل کرده بود: "به هیچ وجه این تنها موردی نیست که شکسپیر چنین زن جوان جسوری را تصویر می‌کند: در کارهای او با موارد متعددی از این قبیل روبرو می‌شویم. نمی‌دانیم که آیا او هرگز با زنی چون رزالین، بئاتریس یا پورشیا ملاقات کرده بود، آیا الگوهایی برای کار داشت، و یا آیا به میل خود این تصاویر را ساخته بود. اما یک چیز را مسلما می‌دانیم. با این شخصیت‌ها، او باور خود نسبت به زنان را بیان می‌کند. اعتقاد راسخ او این است که زنان به خاطر طبیعت ویژه‌شان می‌توانند چنین باشکوه باشند. دست‌کم یک بار در عمرش او زنان را چنان که اندکی از شاعران ستایش کرده‌اند ستود. او در زنان نیرویی کارا از طبیعت می‌دید که فرهنگ هرگز نمی‌تواند به آن آسیب برساند..." سپس رزا می‌گوید: "آیا این تحلیل ظریفی نیست؟ اگر می‌دانستید که دکتر مورگان در خلوت چه ماهی ملال‌آور، چروکیده و خنده‌داری است! اما کاوش روان‌شناسانه‌ی او چیزی است که من برای خالق آینده‌ی مقاله‌های آلمانی آرزو داشتم."
اگرچه این به نظریه‌های انقلاب بی‌ارتباط است و ارتباط اندکی با "نقش" زنان دارد -و نیز مساله‌ی حق رای زنان که رزا برای آن می‌جنگید و از آن می‌نوشت ، و اگرچه شما از زنان نظریه‌پردازی که او را نادیده می‌گیرند چندان دور نیستید- می‌خواهم توجه شما را به آن جلب کنم. این‌گونه نیست چرا که این یکی از چیزهای نادری است که در آن او درباره ی زنانی صحبت می‌کند که زنان طبقه‌ی کارگر و زنان سوسیالیستی نیستند که با آن‌ها کار می‌کرد. بلکه درباره‌ی زنانی است که شخصیت‌های ادبی نمایشنامه‌نویس نابغه‌ای‌اند که قطعا "انقلابی پرولتاریایی" نبود، هم‌چنین منتقدی که از او نقل قول می‌کند و او را "ملال‌آور" می‌خواند. پس چرا او به آن توجه می‌کند، و چرا من دست رویش گذاشته‌ام؟ این با چندبعدی بودن رزا لوگزامبورگ به عنوان هم انقلابی و هم موجود انسانی مرتبط است، که او در نامه به یک سوسیالیست جوان از زندان می‌گوید "خالق آینده‌ی مقاله‌ی آلمانی" دارای "بصیرت عمیق روانشناختی" از زنان به عنوان "باشکوه" است!
به عبارتی این که او از انقلابی می‌نویسد که "باشکوه است و هر چه جز آن بیهوده"، به معنای فروکاهیدن زنان نیست. بلکه تمامیتی است که برای "آینده" آرزو دارد. نکته‌ی مهم، به ویژه برای ما و امروز، موقعیت متضاد انقلاب و زن نیست. کاملا برعکس، نکته‌ی واقعی –که من به خاطر آن عنوان کتاب پیش رو در مورد رزا لوگزامبورگ و رابطه‌اش با نظریات مارکس را از نظریه‌ی انقلاب مارکس به فلسفه‌ی انقلاب مارکس تغییر داده‌ام- این است که مادامی که تنها از نظریه سخن بگوییم، تنها از وظیفه‌ی فوری انقلاب یعنی براندازی سرمایه‌داری سخن گفته‌ایم. اما وقتی از فلسفه‌ی انقلاب حرف می‌زنیم منظورمان نه تنها براندازی سرمایه‌داری، بلکه ایجاد یک جامعه‌ی نو است. تنها وقتی این را در سر داشته باشیم انقلاب حقیقتاً جامع می‌شود.
همزمان، فراگیرترین موضوع در کتاب پیش رو این است که صرف "پذیرفتن" فلسفه‌ی انقلاب مارکس بدین معناست که امکان درنظر گرفتن یک انقلاب بسیار خاص را، [انقلاب روسیه‌ی] 1905، داریم که در آن هر سه انقلابی بزرگ –لوگزامبورگ، لنین، تروتسکی- فعالیت داشتند. هرکدام روی آن‌چه مهم‌ترین دستاورد انقلاب می‌دانست دست گذاشت و سپس به منظور آمادگی برای انقلاب آتی تکیه کرد. این اتکاست که می‌خواهیم در عصر خود از هم بپاشیم.
بی‌شک رزا چنان شیفته‌ی پرولتاریا به عنوان انقلابی بود که به نظر می‌رسد زنان را در برداشت خود از انقلابی می‌گنجاند. اما به همان اندازه شکی نیست که او دوشادوش کلارا زتکین در همه‌ی جنبه‌های جنبش زنان از حق رای تا ضداستعمار فعالیت کرد. و در واقع، اکثریت افراد در مراکز صنعتی شاخص مانند هامبورگ هواخواه نظریات و فعالیت‌های او در جنبش ضدجنگ بودند. بی‌تردید بعدهاست که نامه‌های او به زنان دیگر، مجددا از زندان، چنان ماهیت ژرفی دارند که همه‌ی فلسفه‌ی او را آشکار می‌کنند. نامه‌اش را به ماتیلده وورم در نظر بگیرید، که من اغلب از آن نقل قول کرده‌آم:
"سوگند می‌خورم، بگذار یکبار از زندان بیرون بیایم تا آن قورباغه‌های آوازخوان شرکت تو را با همه‌ی شیپورها و سگ‌های شکاری و تازیانه شکار کنم و از هم بپاشم –ولی بعد می‌خواهم مثل پنتسیلیا بگویم‌ به خدا تو [همه‌ی شما- ر. د] دیگر آشیل نیستی. تبریک سال نوام کافی بود؟ آن‌گاه می‌بینی که یک موجود انسانی باقی می‌مانی... انسان بودن یعنی امید زندگی را بستن" به دست سرنوشت "اگر لازم باشد..."
این همه‌ی موضوع است.
مقالات 1844 مارکس برای رزا لوگزامبورگ ناشناس بودند. اما در این حقیقت، حقیقت ژرف، تردیدی نیست که همه‌ی اقلیم جدید مارکس در تفکر که با انقلاب آغاز شده‌ بود –چه انقلاب جامع و عمیقی است که با رابطه‌ی مرد/زن به عنوان اساسی‌ترین چیزی که نیازمند سازمان‌دهی جامع است آغاز شود- مورد نظر رزا نیز بود. تاکید مارکس بر این که روابط در همه‌ی جوامع طبقاتی نیازمند براندازی است (در واقع، آماده‌ام بگویم که در همه‌ی جوامع قبلی)، ثابت می‌کند برداشت مارکس از فروپاشاندن جامعه‌ی بر پایه‌هایش تا چه میزان جامع است. فلسفه‌ی انقلاب او در روابط چنان تازه بود که حتی در کمونیسم اولیه، که پس از کشف در زندگی اشتراکی ایروکویی‌ها در جامعه‌ی باستان هنری لوئیس مورگان بسیار تحسین‌شان می‌کرد، برده‌سازی زنان را تشخیص داده بود. او مسلما تحت تاثیر زندگی اشتراکی و نقش زیاد زنان در آن نسبت به سرمایه‌داری قرار گرفته بود. با این وجود، برای خلق یک مرد/زن جدید به بیش از "نوسازی" نیاز بود. مارکس آن کسی بود که انگلس در سال بعد از مرگ او از یادداشت‌های فراوانش برای نگارش منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت استفاده کرد. اما آن‌جا که انگلس تنها به تجلیل کمونیسم اولیه پرداخت گویی که تنها به یک "به‌روزرسانی" نیاز داشت، مارکس، نابغه‌ای که در بسط فلسفه‌ی انقلابش قلمرو کاملا جدیدی در تفکر کشف کرد، متوجه ساختار خانواده‌ای شد که هیچ از عناصر "برده‌داری" و "نظام رعیتی" کم نداشت.
(اینجا جای تعیین تفاوت‌های میان مارکس و انگلس و دلیل این نیست که چرا یکی -مارکس- نابغه‌ای است که قلمروی کاملا جدیدی از تفکر را کشف کرد، در حالی که دیگری -انگلس- با همه‌ی استعداد و یار نزدیک مارکس بودن این‌گونه‌ نبود. اما در این‌جا، چون هم‌چنان بر روابط مرد/زن استوار است، زنان اگر روی آن به صورت چند بعدی و دیالکتیکی کار کنند می‌توانند به چیزی کاملا نو دست یابند.)
تمام زندگی رزا به عنوان یک انقلابی، یک نظریه‌پرداز و یک زن چندبعدی چنان گرفتار خودبخودی بودن انقلاب بود که، برخلاف نظریه‌پردازان "تحصیلکرده" و حتی انقلابی که گمان می کردند انقلاب را باید به توده‌ها "آموخت"، بر این حقیقت مهم تاکید می‌کرد که به بیان خودش "با انقلاب نمی توان مثل مدیران مدرسه برخورد کرد." نه در "شکوه" انقلاب و نه در شکوه خودبه‌خودی بودن بحثی از "رد کردن" نیاز به نظریه نبود. شاید فروکاستن از "فلسفه" به دلیل "انتزاعی" بودنش اتفاق افتاد، اما هرگز از ارزش نظریه برای انقلاب کم نشد.
اکنون برای ما مهم است که بدانیم چه تکانه‌هایی را در آخرین تحولات جنبش امروزین آزادسازی زنان می‌توان "کسب کرد"، زنانی که ترغیب شده‌اند به یاری کردن ما در نوشتن، در فعالیت‌ها، و همزمان و در زمان، رشد دادن هرآنچه فوری است (خواه ERA و خواه یک اعتصاب و هر مورد دیگری)، و در همان زمان عمیقا کاویدن تجربیات خودشان و نظریه‌های ما تا زمینه‌ی مشترکی برای پرورش خود جهانی و فردی بیابند.
مطمئنا در زندگی هر کس زمانی هست که دلش می‌خواهد به چیزی در آینده دست یابد. شکی ندارم که در عصر تاریخی کنونی زنان خواستار رسیدن به ریشه‌کن شدن این جامعه‌ی جنس‌گرا، نژادپرست و استثمارگر هستند. پس بیایید آغاز کنیم.
دوستدار شما
رایا

رزا لوکزامبورگ، فمیمینیسم و...

توضیح

اگر چه ماه مارس برای فعالان جنبش زنان، بیش از همه چیز، یاد آور 8 مارس روز جهانی زن بوده و هست اما این ماه برای گروهی از این فعالین، زمان پرداختن به دستاوردهای عملی و نظری یکی از چهره های مناقشه برانگیز جنبش سوسیالیستی- مارکسیستی است. 5 مارس زادروز تولد رزا لوگزامبورگ، یکی از پیشگامان جنبش انقلابی سوسیالیستی که در ضمن از چهره های شاخص تئوریسین های مارکسیست-فمینیست به شمار می رود، است. همین مساله سبب شده در طول چند دهه ی اخیر در خصوص ارتباط میان اندیشه های انقلابی و مارکسیستی رزا و نگاه وی به مساله زنان مناقشات و مباحث بسیاری مطرح شود و هریک از زاویه ای، رویکرد وی و رابطه میان دو جنبش طبقاتی و جنسیتی را مورد توجه قرار دهند. رزا نیز به بهانه 138 امین سالروز تولد لوگزامبورگ، دو مقاله که به بحث درباره نگاه دانفسکایا، یکی از مفسرین برجسته وی در خصوص رویکرد و اندیشه رزا لوگزامبورگ درباره رهایی زنان و نسبت آن با سایر وجوه اندیشه وی می پردازد به منظور آشنایی با مواضع دانفسکایا و از این طریق با مواضع لوگزامبورگ، منتشر می سازد:


رزا لوکزامبورگ، فمیمینیسم و تلاش برای تحقق انسانیت
یادداشت ویراستار: فریگا هاگ، فمیمینیست و تئوریسین مارکسیست شناخته شده، پیشگفتار زیر را بر آخرین انتشار چاپ آلمانیِ "رزا لوکزامبورگ، آزادی زنان و فلسفه‌ی انقلابِ مارکس" اثر دانا‌یفسکایا نوشت. پیشگفتار هاگ را (در دسامر 1998) در صدمین سالگرد مباحثه مشهور لوکزامبورگ با ادوارد برنشتاین در "انقلاب ‌یا اصلاح" و یک ماه پیش از هشتادمین سالگرد درگذشتش پس از انقلاب 19-1918 در آلمان _در دسامر 1986_، به عنوان کوششی در جهت گشایش مباحثه و نقدی اساسی بر نوشتار دانایفسکایا منتشر ساخته ایم.
در 1982، کتاب دانایفسکایا "لوکزامبورگ، آزادی زنان و تئوری انقلابِ مارکس" را اندکی پس از انتشار آن در ایالات متحده، مطالعه کردم. چهار چیز در آن کتاب آن چنان مرا مجذوب خود ساخت که وادار به مطالعه کامل آن در بار نخستی که آن را به دست گرفتم کرد.
نخست، خود مؤلف، ‌یهودی ای که در 1910 در اکراین متولد شد و به همراه خانواده اش در جوانی به ایالات متحده مهاجرت کرد. در 13 سالگی به جنبش انقلابی پیوست. سیاهپوستان علاقه‌ی اصلی وی را تشکیل می‌دادند. دانایفسکایا در 18 سالگی، پس از اخراج از حزب کمونیست_به دلیل اختلافات_ خود را در میان طرفداران تروتسکی یافت. وی در زمان تبعید تروتسکی به مکزیک (38-1937) مشاور و همراهش بود.
پس از آن، با لوکزامبورگ در آلمان آشنا شد. لوکزامبورگ، گرچه به خاطر شهامتش و به عنوان شورشی و جنگ طلب شناخته شده بود، تا آن زمان خاموش بود. دانایفسکایا، وی را به کانون مناقشات فرا‌خواند و به دو جنبش پر اهمیت در زندگی من پیوند داد: جنبش زنان و تئوری تغییرات اجتماعی مارکس.
از آن کتاب بهره بسیار بردم، دقیقاً به این خاطر که بسیاری از شیوه‌های اندیشیدن را_ که تا آن زمان صحیح خوانده می‌شدند_دگرگون ساخت، که اولین آن تغییر دیدگاه نسبت به نگرش و عملکرد لوکزامبورگ بود. در مخالفت با دیدگاه رایج، وی آنچه را لوکزامبورگ پس از ارائه‌ی درخواستهای مربوط به زنان به مجلس و در ارتباط با حقوق سیاسی زنان بدست آورد، محک نزد. بر عکس دانایفسکایا، لوکزامبورگ را به عنوان رهبرحقوق انسانی و پیشوایی سیاسی معرفی کرد و آنچه را که فمینیست‌ها می‌توانند از گرایشات و مشی سیاسی وی و شیوه‌ی رویارویی‌اش با مشکلات بیاموزند، بیان‌داشت. در بخش اعظم کتاب _به عنوان میراث لوکزامبورگ- وی در صدد است، مسائل توده‌ها و رهبری، دموکراسی مستقیم، ارتباط میان عقل گرایی و شهود، رابطه‌ی میان پیامدهای قاونمند و اتفاقی را دریابد و به تصویر کشد.
وی می‌کوشد، رابطه ای را میان تلاش در جهت لغو نژادپرستی و به زیر سوأل بردن آن نشان دهد و ارتباط نزدیک و همگرایی میان آزادی زنان، جنبش کارگری و مهاجرت را در سراسر جهان بازنماید.
او ضوابط نوینی را برای تحلیل سیاسی مطرح کرد و پرسش از هژمونی را، (این نامی‌نیست که وی بر آن نهاد) به عنوان شیوه‌ی ارتباطی در میان گروههای مختلف_وقتی که محرومیت از حوزه‌ی سیاسی، ستمدیدگان را‌یکپارچه می‌سازد_ پیشنهاد نمود.
او بازخوانی غیراقتصادی از مارکس را همراه با نگاهی به آزادی زنان پیشنهاد نمود، خوانشی نه در جهت یافتن صورت مسلط و خاستگاه ستم بلکه در پی انتقال روابط جنسی و فرم‌های خانواده در کانون آثار انتقادی-تاریخی. وی ما را به خواندن یادداشت‌های قوم شناختی مارکس فرا می‌خواند.
دانفسکایا،جنبش زنان در هفتاد سال گذشته، تلاش‌ها و تأثیرگذاری سیاسی آن را، به بحث کشید و موفق شد تا مسایل تغییرات اجتماعی، آزادی زنان و سیر دائمی‌انقلاب را‌یکسو سازد. این موضوع تنها مشکل تجرید گذشته نیست، بلکه مرتبط است با هر آنچه حال را می‌سازد.­­‌‌‌ بدین طریق وی برای نخستین بار مسائل مرتبط با کشمش‌های فرهنگی و سیاسی را وارد مباحثات کرد.
آنچه مرا مجذوب کرد، ارتباطی بود که من نمی توانستم بدان دست یابم و وی میان مارکس و لوکزامبورگ، تلاش‌های معاصر در جهان سوم و مسائل مربوط به آزادی زنان _که پیش‌تربه صورت موضوعی بحث شده بود_ مشخص ساخت. این قضیه در فصل آخر، جایی که با ایجاد پیوندی میان مارکس و هگل تلاش می‌شود تا مارکسیسم انسان‌گرای نوینی ارائه شود، به تحقق می پیوندد.
در آن زمان نمی‌دانستم مکتب شخصی وی، با نام "مارکسیسم انسان‌گرا" از پیوند میان هگل و مارکس برخاسته است (گرچه تغییراتی هم کرده است).این مکتب، گروهی است فعال که در نزدیکی دفتر رایا دانایفسکایا در شیکاگو (که به عنوان آرشیو اداره می‌شود) کار می‌کنند. ایشان مجله ای منتشر می‌کنند _که در کنفرانس‌های بین المللی حاضر است_ و در جهت بسط و تثبیت عقاید دانایفسکایا، همان عقایدی که مرا، کسی که کتاب وی درباره‌ی لوکزامبورگ بدانها پیوند زد، در سرتاسر جهان می‌کوشند. با تشکر از کوشش مستمر ایشان، حال این کتاب می‌تواند پس از پانزده سال، به زبان آلمانی چاپ شود.
موضوعات ِ مطرح شده _لوکزامبورگ، انقلاب، مارکس، لنین و حتی جنبش زنان_ به نظر منسوخ شده می‌آیند. از 1989 تا کنون، تنها کسی که تحمل شده، هگل است. پس امروزه، چه یا چه کسی، می‌تواند به این کتاب علاقه‌مند باشد؟
این کتاب را بار دیگر با ویرایش 1991 ، با عنوان "چالش در مارکسیست‌های پسا-مارکس" و مقدمه ای از آدرین ریچ مطالعه کردم. ریچ ستیزه‌گری است در جنبش نوین زنان که حقیقتاً هیچ کس وی را منسوخ شده نمی‌داند. آدرین ریچ، رویه‌ای مشابه با دانافسکایا در بازخوانی لوگزامبورک به کار بست، وی روش کار لوکزامبورگ را با توجه به منافع آن برای زندگی امروزی به بحث کشید. ریچ رابطه‌ی میان تجربه و افکار انقلابی (به طور مثال، واقعیت بخشی به فلسفه به واسطه ستیز سیاسی) را دریافت. وی بر دانافسکایا به عنوان تئوریسین سیاسی، زنی محقق، در پی تعلیم و حامی منازعات سیاسی روزانه اقلیت ها در سراسر دنیا (به خصوص سیاهپوستان در آمریکا)، تمرکز کرد. به طور خلاصه، وی دانافسکایا را متفکری ارگانیک و پیرو گرامشی معرفی می کند. دانفسکایا دنباله‌رو مشی حزبی خاص و همچنین مارکسیست لنینیست نبود، وی کسی بود که بارها کوشید تا آنچه را در افکار مارکسیستی زنده و پویا است، دریابد.
آدرین ریچ از جنبش نوین زنان برخاسته است و سوءظن خود را نسبت به برخی مکاتب مارکسیستی شرح می‌دهد. تجربیاتش مبتنی بر کنار گذاری مستقیم و سیستماتیک زنان را میان چپها بیان می‌دارد(از همین روست که جنبش نوین زنان با رویکردی انتقادی نسبت به چپها وهمچون تجربه ای تکان دهنده‌ای برای ایشان وارد صحنه شد). وی به همانند دانافسکایا پذیرفت که جنبش زنان تنها نیرویی برای تغییر نیست، بلکه اعم است از تمامی نظریات و نظریه‌پردازان فمینیست، و همچنین کوششی است در جهت تولید اندیشه و دیدگاهی جدید. اولین چیزی که در گذر از کتاب دانافسکایا خواننده را مجذوب خود می‌سازد، حرارت، مبارزه‌طلبی، ذوق و بی تابی موج زننده در صدای اوست. نثر او، نثر متفکری بی روح نیست. وی بحث می کند، به چالش می‌کشد، اصرار می‌کند و ملامت می‌ورزد. مقالاتش یا سخنانی بداهه اند یا قسمتی از یک دفترچه‌ی یادداشت -شما می‌توانید صدای بلند فکر کردن او را بشنوید. وی مفاهیم خاصی را در زمینه آگاهی به کار می‌برد –به عنوان مثال انسان معمولی و خاکی_ و فرد متفکر را در هنگام شرکت در گفتگو، محدود شده بواسطه‌ی فردیتش می‌داند.
انسان بودن و آزادی چه حسی دارد؟ این پرسش، توسط آدرین ریچ، رایا دانافسکایا، رزا لوکزامبورگ و همه کسانی که هنوز هم احساس مسئوایت می کنند، مطرح گشته است و آن چیزی است که خواندن این کتاب را با ارزش می‌سازد و فراترست از تمامی تصورات مد روز و تاریخ مصرف دار.